در هر حرفه یا شغلی که باشید، احتمالاً می‌توان تصور کرد روزی می‌رسد که فردی با نصف سن شما، مسئله‌های کاری حوزه‌تان را سریع‌تر از شما حل خواهد کرد. بنابراین باید از همین امروز برای چنین روزی آماده شوید و برای آن برنامه داشته باشید.

وقتی فردی با نصف سن شما بهتر از شما مسئله‌ها را حل می‌کند

برای درک بهتر احساسِ چنین موقعیتی، تصور کنید جلسه‌ای با مدیران و همکاران مختلف دارید. هدف این جلسه تبادل نظر و چاره‌اندیشی برای مشکلات جاری است. با توجه به سابقه و تجربه‌تان، بقیه از شما انتظار دارند که این شما باشید که بهترین راهکارها و هوشمندانه‌ترین ایده‌ها را روی میز بگذارید. اما در این جلسه برای اولین بار در عمر حرفه‌ای‌تان متوجه پویایی متفاوتی می‌شوید.

نیرویی که به‌تازگی وارد عرصه کاری‌تان شده و در بهترین حالت نصف سن‌تان را دارد، سریع‌تر از شما به راه‌حل‌هایی کارآمد برای مسئله‌های روی میز می‌رسد. این فرد مسائلی را که شما هفته‌ها در ذهن‌تان کاوش می‌کردید را در ۱۰ دقیقه تجزیه‌و‌تحلیل می‌کند و برای آن‌ها راه‌حل می‌یابد.

چه احساسی به شما دست می‌دهد؟ احساس بی‌کفایتی؟ ناشایستگی؟ احساس اینکه «دیگر دوره‌ام دارد به سر می‌رسد»؟ شما سال‌ها در این حوزه مطالعه کرده‌اید، مهارت‌هایتان را توسعه داده‌اید، سال‌ها یکی از بهترین‌ها بوده‌اید. اما حالا احساس می‌کنید جایگاهتان به خطر افتاده است. ممکن است در طول جلسه چیزی به روی خودتان نیاورید و حتی نیروی جوان و تازه‌نفس را تحسین کنید، اما در راه برگشت به خانه مدام با خودتان کلنجار می‌روید. احساس ناخوشایندی دارید و فکر می‌کنید ورق دارد برمی‌گردد.

ممکن است راه‌حل را رقابت کردن ببینید. یعنی سعی کنید بیشتر بخوانید، مهارت‌هایتان را بالاتر ببرید و نشان دهید هنوز در بالاترین سطح شایستگی هستید. اما در حقیقت دارید مسئله را به‌شیوه‌ای نادرست مدیریت می‌کنید. زیرا موضوع اثبات شایستگی‌تان نیست، موضوع این است که اثرگذاری و کارآمدی در این برهه از زندگی شما معنای متفاوتی پیدا می‌کند. و هرچقدر زودتر این تغییرِ معنا را درک کنید و با آن همسو شوید، نوع دیگری از رضایت و پُرباری را به این فصل جدید از زندگی‌تان تزریق خواهید کرد.

چرا در نیمه دوم عمر نباید با نسل جوان رقابت کنید؟

آرتور بروکس (Arthur Brooks)، پژوهشگر حوزه شادمانی و معنا، معتقد است وقتی به نیمهٔ دوم عمرتان نزدیک می‌شوید، نباید با نسل جوان‌ترِ حوزهٔ کاری‌تان رقابت کنید و ثابت کنید هنوز شایسته‌اید؛ شما باید کوچ یا آموزگار آن‌ها باشید. بروکس برای توضیح این مسئله دربارهٔ دو نوع متفاوت هوش صحبت می‌کند که اولین بار ریموند کتل در سال ۱۹۴۳ آن‌ها را مطرح کرد: هوش سیال (Fluid intelligence) و هوش کریستالی یا متبلور (Crystallised intelligence).

هوش سیال توانایی استدلال و حل مسئله در موقعیت‌های تازه است، بدون تکیه بر دانش قبلی؛ مثل تشخیص الگو، تفکر منطقی و سازگاری با مسائل ناآشنا. هوش کریستالی دانش و مهارت‌هایی است که فرد در طول زندگی از طریق تجربه و آموزش انباشته کرده، مثل دایره لغات، دانش عمومی و مهارت‌های حرفه‌ای.

هوش سیال و هوش کریستالی؛ دو سرمایه متفاوت در طول زندگی

هوش سیال در فاصلهٔ بین ۳۰ تا ۴۰ سالگی به اوج کارآمدی خود می‌رسد و پس از آن رفته‌رفته اُفت می‌کند. اما هوش کریستالی، وابسته به تجربهٔ شماست. هرچقدر سن‌تان بالاتر می‌رود و هرچقدر تجربه‌ها و مهارت‌هایتان روی هم انباشته می‌شود، به‌تدریج نوعی شهود یا خرد درونی (که به آن حکمت و پختگی می‌گوییم) در شما پدیدار می‌شود که نیروی جوان و تازه‌نفس از آن بی‌بهره است. این خرد درونی به شما قوّهٔ قضاوت و درکِ چرایی‌ها را می‌دهد؛ اینکه کدام راه‌حل بهتر است، چرا باید راه‌حل A را انتخاب کنیم و B را کنار بگذاریم؟ اینکه بهینه‌ترین روش برای عبور از این بحران یا چالش بخصوص چیست؟

هوش کریستالی تا ۶۰ سالگی و حتی بعد از آن، تا آخر عمر کاری‌تان، تا هر زمانی که بتونید فکر کنید و بیندیشید به رشد و توسعه ادامه می‌دهد. در نتیجه، از میانسالی به بعد، زمین بازی شما به‌تدریج به سمت هوش کریستالی می‌رود. آرتور بروکس می‌گوید خوشحال‌ترین آدم‌ها در نیمهٔ دوم عمر کسانی‌اند که می‌توانند از رقابت مستقیم در زمینِ مهارت‌ها و شایستگی‌ها فاصله بگیرند و از خرد و حکمت درونی‌شان برای پرورش و راهبری دیگران استفاده کنند.

فردی روچ و باخ؛ دو نمونه از تغییر زمین بازی در نیمه دوم عمر

دو نمونهٔ برجسته از این تغییرِ زمینِ بازی را می‌توان در داستان فردی روچ (Freddie Roach) بوکسور سابق و یوهان سباستین باخ مشاهده کرد.

در کتاب چیرگی نوشتهٔ رابرت گرین دربارهٔ فردی روچ می‌خوانیم که در دوران بوکس، بازیکنی چابک اما تقریباً ناکام بود و نتوانست به آنچه می‌خواست و متناسب با استعدادش می‌دانست، دست پیدا کند. بعد از بحران‌های روحی بسیار، سرانجام به‌طور اتفاقی متوجه شد می‌تواند از علاقهٔ قلبی‌اش به بوکس در عرصهٔ مربی‌گری استفاده کند. او به‌تدریج به یکی از بهترین و نوآورترین مربیان بوکس تبدیل شد.

یوهان سباستین باخ نیز وقتی به پنجاه سالگی‌اش رسید، با ظهور موزیسینی جوان‌تر، عرصهٔ رقابت برای جلب تماشاگر را واگذار کرد و کم‌کم مخاطبان خود را از دست داد. این موزیسینِ جوان‌تر کسی نبود جز پسرش. اما باخ زمین بازی را عوض کرد و بعد از پنجاه سالگی به سمت آموزش جوان‌تر‌ها رفت؛ و برای نوازنده‌ای جوان چه چیزی بهتر از اینکه زیر نظر باخ بزرگ آموزش ببیند؟

چنین شد که باخ ۱۵ سال دیگر هم به حرفه‌اش ادامه داد، اما این بار در قامت معلم؛ و مهم‌تر از همه اینکه گرچه آن شهرت و افتخار سال‌های جوانی را نداشت، اما زندگی بسیار غنی و پُرباری را تجربه کرد، زیرا تا پایان عمر در کنار شاگردان و اعضای خانواده‌اش با احترام و حس رضایت زیست.

از همین امروز چگونه برای نیمه دوم عمر حرفه‌ای خود آماده شویم؟

اما اگر شما در دههٔ بیست یا سی یا چهل زندگی‌تان هستید، سؤال مهمی که باید برایتان پیش آمده باشد این است: دقیقاً باید چی کار کنم تا از همین الان مسیر را به سمت آن رضایت و شادمانی هدایت کنم؟ اگر می‌گوییم بعد از میانسالی باید زمین بازی را عوض کنید و به سمت راهبری و راهنمایی علاقه‌مندان حوزه‌تان بروید، چه لازمه‌ای دارد که از همین الان مسیر را برای آن روز آماده کنیم؟

برای محقق شدن این امر ۴ حوزه کلیدی در دوران کاری و حرفه‌ای شما هست که باید از همین الان به آن‌ها توجه کنید و آن‌ها را مواد خامی بدانید که هریک آجری روی بنای هوش کریستالی‌تان می‌گذارد؛ هوشی که قرار است از آن برای ارزش‌آفرینی در نیمهٔ دوم عمر بهره ببرید و در آن دوران نیز از حس غنی بودن و رضایت از زندگی برخوردار باشید. در نتیجه بدانید که هر تجربهٔ امروزتان، مادهٔ اولیه‌ای است که فردا به درد کسی خواهد خورد؛ کسی که پُر از اشتیاق و شور، اما خام و کم‌تجربه است. این ۴ حوزه شامل موارد زیرند:

چهار سرمایه‌ای که باید از همین امروز در خود پرورش دهید

۱. روش‌های منحصربه‌فرد تو برای حل مسائل

در هر کاری مسئله‌هایی تکراری وجود دارند. تو به‌تدریج درمی‌یابی که بعضی از راهکارها نسبت به راهکارهای دیگر، برای حل این‌گونه مسائل کارآمدترند. این راه‌حل‌ها نگاه خاص تو به مسائل را بازتاب می‌دهند و راهکارهایی‌اند که اغلب خودت با آزمون و خطا به آن‌ها رسیده‌ای. یا میان‌بُرهایی‌اند که زمان رسیدن به پاسخ را به‌شکل قابل‌توجهی کوتاه می‌کنند. این راه‌حل‌ها چون ابتکار خاص تو هستند، برای دیگران تازگی خواهند داشت و راهگشا خواهند بود.

۲. راه‌حل‌های ابتکاری تو برای غلبه بر چالش‌های معمول

در هر حوزهٔ کاری، چالش‌هایی هستند که قبلاً در دستورالعمل‌ها یا شرح وظایف پیش‌بینی نشده‌اند؛ اما به‌ناگاه رخ می‌دهند. این چالش‌های ریز و درشت ممکن است در لحظه موجب پریشانی شوند، اما کلنجار رفتن با آن‌ها دامنهٔ راهکارهای تو را وسیع‌تر می‌کنند و در اثر این کلنجار رفتن‌ها روش‌های ناب و ابتکاری برای رفع این چالش‌ها به ذهنت خطور می‌کند. تو قرار است بعدها دیگران را از هزینه دادن برای پیدا کردن راه‌حل از صفر معاف کنی و همین راهکارهای ابتکاری را با آن‌ها به اشتراک بگذاری.

۳. روش‌های تاب‌آوری و پا پس نکشیدن در کار

در هر کاری، دور از انتظار نیست که روزهایی پُرفشار و طاقت‌فرسا از راه برسند. روزهایی که آرزو می‌کردی کاش هیچ‌وقت نمی‌رسیدند، روزهایی که به جایی می‌رسی که می‌خواهی فقط رها کنی و بروی، روزهای بن‌بست و پوچی. اما چیزی باعث شد پا پس نکشی و بمانی. در آن روزها، چه چیزی باعث شد ادامه دهی؟ این چرایی‌ها و دلایل ادامه دادن منبعی غنی برای کمک به دیگران (به‌ویژه افراد کم‌تجربه‌تر) و ارزش‌آفرینی برای آن‌ها هستند. همچنین خرد تو باعث می‌شود پیشاپیش برای بروز چالش‌ها و مسائل آماده باشی.

۴. ظرافت‌های لازم برای عبور از تعارض‌های ارتباطی

در هر حوزه و محیطی، قوانین نانوشته و سیاست‌های مخصوصی بر روابط حکم‌فرما هستند. تو با سال‌ها تجربه، با دینامیک‌های قدرت و بده‌و‌بستان‌های ظریف حوزه خودت آشنا شده‌ای، بارها اشتباه کرده‌ای، هزینه داده‌ای و حالا می‌دانی شاید قدرت لزوماً دست آن کسی که «جایگاه » دارد نباشد، می‌دانی پیامت را چگونه باید منتقل کنی تا به بهترین شکل شنیده شود و اثر کند، می‌دانی چگونه آتش تعارض‌ها را با هوشمندی فروبنشانی، می‌دانی از گردنه‌های سخت ارتباطی چگونه عبور کنی. نسل جوان‌تر و ورودی‌های تازه‌نفس با هیچ‌کدام از این دینامیک‌ها آشنا نیستند. بنابراین آموزش مهارت‌های ارتباط مؤثر فرصت ارزشمندی برای انتقال تجربیاتت فراهم می‌کند.

آرسام هورداد – مدرس تیپ‌شناسی یونگی و استراتژیست رشد فردی