در ادامه، مقدمهٔ آرسام هورداد (مترجم کتاب قانون والایی رابرت گرین) را می‌خوانید. این مقدمه در کتابِ چاپ‌شده، برای پرهیز از حجیم‌تر شدن کتاب و افزایش قیمت آن، به‌طور خلاصه ارائه شده است. برای همین تصمیم گرفتیم متن کامل آن را در سایت منتشر کنیم.

مقدمهٔ مترجم

روزهایی در زندگی همهٔ ما هست، که احساس می‌کنیم دیگر توان یا دلیلی برای ادامه دادن نداریم؛ روزهایی که زندگی به باری سنگین و گردابی بی‌انتها از کسالت و تیره‌روزی تبدیل می‌شود. گاهی مسبب چنین احساسی درماندگی و سردرگمی است، گاهی شکست و ناکامی، گاهی یک جدایی یا فقدان عزیزی که زندگی را بدون او تصور نمی‌کردیم و گاهی هم صرفاً رنجِ بودن و زیستن.

اما شاید دشوارترین شکل این رنج زمانی باشد که همهٔ این‌ها به یکدیگر گره می‌خورند؛ وقتی شکست فقط یک شکست کاری نیست، بلکه کم‌کم تصویری را که از خودت ساخته‌ای نیز ویران می‌کند. وقتی فقدان فقط جای خالی یک انسان نیست، بلکه معنای بخشی از زندگی را با خود می‌برد. وقتی سردرگمی فقط ندانستن قدم بعدی نیست، بلکه دیگر نمی‌دانی اصلاً می‌خواهی به کجا بروی. و وقتی سال‌ها تلاش، امید، ساختن و جنگیدن، سرانجام تو را به جایی می‌رساند که از خودت می‌پرسی: «اگر آنچه ساخته بودم دیگر وجود ندارد، من بدون آن چه کسی هستم؟»

در چنین لحظاتی، مسئله فقط این نیست که چگونه دوباره موفق شویم. مسئله عمیق‌تر است: چگونه دوباره بخواهیم؟ چگونه دوباره جهان را جدی بگیریم؟ چگونه میل به ساختن، کشف کردن، دوست داشتن و پیش رفتن را در خود زنده کنیم؟

من این پرسش‌ها را نه صرفاً از پشت میز مطالعه، بلکه از خلال سال‌هایی کاویده‌ام که در آن‌ها مسیر زندگی‌ام از نقطه‌ای سرشار از انگیزه، امید و دستاورد، به تجربهٔ شکست، فقدان و گم‌گشتگی رسید. زمانی که کار، ساختن، آموختن و خلق کردن بخش مهمی از هویت من بود، جهان منظم و قابل فهم به نظر می‌رسید. می‌دانستم چه می‌خواهم و برای چه چیزی حرکت می‌کنم.

اما گاهی یک انتخاب، یک دورهٔ شکست یا مجموعه‌ای از تصمیم‌های بدِ خواسته و ناخواسته کافی است تا این نظم به‌تدریج فرو بریزد. رنج‌ها، دل‌شکستگی‌ها، ناامیدی‌ها، گم‌گشتگی‌ها و ناکامی‌ها، اگر برای مدت کافی ادامه پیدا کنند، فقط سرمایه یا جایگاه را از انسان نمی‌گیرند؛ ممکن است اعتماد او به قضاوت خودش را نیز از میان ببرند. و وقتی اعتماد به قضاوت از بین برود، وقتی عاملیت را از دست بدهی، حتی تصمیم‌های ساده هم دشوار می‌شوند. کم‌کم به جای ساختن آینده، فقط سعی می‌کنی از خراب‌تر شدن اوضاع جلوگیری کنی.

در این نقطه، انسان ممکن است برای مدتی طولانی زندگی کند بی‌آنکه واقعاً زندگی کرده باشد. نه لزوماً به این دلیل که هیچ چیز خوبی در جهان وجود ندارد، بلکه چون دیگر توان دیدن آن را ندارد. جهان همان جهان است؛ اما نگاه ما تغییر کرده است. و شاید یکی از خطرناک‌ترین اشتباهات در چنین دوره‌ای این باشد که تصور کنیم برای نجات خود باید فوراً همه‌چیز را حل کنیم. باید مسیر تازه‌ای پیدا کنیم، شکست‌ها را جبران کنیم، گذشته را اصلاح کنیم و یک‌باره به همان انسانی تبدیل شویم که پیش از این بودیم.

اما بازگشت، اغلب از جای دیگری آغاز می‌شود. از لحظه‌ای که دوباره متوجه می‌شویم جهان، با تمام رنج‌ها و تناقض‌هایش، هنوز بزرگ‌تر از شکست‌های ماست. از لحظه‌ای که سرمان را از مسئلهٔ کوچک و دردناک زندگی خودمان بلند می‌کنیم و برای نخستین بار بعد از مدت‌ها، عظمت جهان را می‌بینیم: انسان‌های بی‌شماری که پیش از ما زیسته‌اند، تمدن‌هایی که ظهور کرده و از میان رفته‌اند، اقیانوس‌ها و ستارگان، هنر، علم، عشق، اساطیر، تاریخ، ناشناخته‌ها و هزاران امکان دیگری که هنوز تجربه نکرده‌ایم.

شاید در چنین لحظه‌ای چیزی درون انسان دوباره بیدار شود: حسِ شگفتی. و این همان جایی است که «قانون والایی» برای من معنایی فراتر از یک متن پیدا می‌کند. والایی، در این معنا، صرفاً زیبایی یا لذت نیست. مواجهه با چیزی است که از ما عظیم‌تر است؛ چیزی که می‌تواند برای لحظه‌ای ما را از زندان دغدغه‌های ناچیز و تکراری‌مان بیرون بکشد و نسبت تازه‌ای با هستی به ما نشان دهد. تجربه‌ای که به ما یادآوری می‌کند زندگی فقط مجموعه‌ای از مشکلاتی نیست که باید حلشان کنیم؛ خودِ زندگی، با همهٔ عظمت، رازآلودگی و کوتاهی‌اش، چیزی است که باید آن را دید، لمس کرد و زیست.

شاید به همین دلیل است که بازسازی زندگی همیشه با پیدا کردن پاسخ آغاز نمی‌شود؛ گاهی با پیدا کردن یک سؤال بزرگ‌تر آغاز می‌شود. من چرا اینجا هستم؟ با این زمان کوتاهی که در اختیار دارم، چه چیزی ارزش ساختن دارد؟ اگر قرار است تنها یک‌بار این زندگی را تجربه کنم، می‌خواهم آن را چگونه زندگی کنم؟ و شاید مهم‌تر از همه: آیا قرار است شکست‌های گذشته، تعریف نهایی من از خودم باشند؟

این کتاب را می‌توان از زوایای مختلف خواند؛ می‌توان آن را دربارهٔ خلاقیت، زیبایی، هنر، معنویت، آگاهی، مرگ یا روان انسان دانست. اما برای من، در عمیق‌ترین سطح، کتابی است دربارهٔ بازگرداندن وسعت به زندگی؛ دربارهٔ پیوند با بی‌کرانگی؛ پیوند با عظمت درون و بیرون؛ دربارهٔ اینکه چگونه از اسارت خود، عادت‌های خود، ترس‌های خود و نگاه محدود خود به جهان فاصله بگیریم و دوباره بتوانیم چیزی بزرگ‌تر از خودمان را ببینیم.

شاید زندگی هیچ‌گاه آن‌طور که می‌خواهیم پیش نرود. شاید بعضی فقدان‌ها جبران‌ناپذیر باشند، بعضی شکست‌ها برگشت‌ناپذیر و بعضی سال‌ها واقعاً از دست رفته باشند. اما این به معنای پایان امکان زندگی نیست. گذشته می‌تواند بخشی از داستان ما باشد، بدون آنکه نویسندهٔ تمام آیندهٔ ما باشد. و شاید شروع دوباره نیز به معنای آرزوی بازگشتنِ روزهای خوش گذشته نباشد. شاید قرار نیست دوباره همان کسی شویم که پیش از سقوط بودیم. شاید باید انسانی وسیع‌تر، هوشیارتر و آگاه‌تر از آنچه بر ما گذشته است بسازیم؛ انسانی که رنج را انکار نمی‌کند، اما اجازه نمی‌دهد رنج، تمام جهانش شود.

اگر این کتاب بتواند حتی برای لحظه‌ای چنین وسعتی را به نگاه خواننده بازگرداند، شاید مهم‌ترین کار خود را انجام داده باشد. زیرا ما برای مدت بسیار کوتاهی اینجا هستیم. و جهان، با تمام شگفتی‌ها، رازها و ناشناخته‌هایش، بسیار بزرگ‌تر از آن است که تمام زندگی خود را صرف ترسیدن از آنچه از دست داده‌ایم کنیم.

ترجمهٔ این کتاب را تقدیم می‌کنم به هر آن کس که همچون خودِ گذشته‌ام، روزهای سختی را گذرانده یا می‌گذراند، رنج را با تمام وجود لمس کرده، اما همچنان سودا و عزم برخاستن دوباره–ولو تنها برای یک بار دیگر–را در سر می‌پروراند.

دوستدارتان

آرسام هورداد

پ.ن: اگر کتاب قانون والایی را خوانده‌اید، نظراتتان را پایین همین مقاله برایم بنویسید. من نظرات شما را با اشتیاق می‌خوانم.