
اگر یک «من» واحد وجود نداشته باشد، چه؟
قصد دارم این مقاله را با پرسشی غافلگیرکننده آغاز کنم. و آن پرسش این است که اگر همهٔ جستجوهای ما برای پیدا کردن خویشتن جستجویی بیهوده و سرابگونه باشد چه؟ اگر اساساً «من» واحدی وجود نداشته باشد که بتوانم بگویم این «من» در موقعیتهای مختلف و در نقشهای مختلف زندگی من، تصویری تقریباً ثابت و یکسان از من ارائه میکند، چه؟
کمی که بیشتر فکر میکنیم میبینیم این پرسش اگرچه غافلگیرکننده است اما چندان بیراه نیست! آنگونه که در رابطه با همسرت هستی، شباهتی به آنچه در ارتباط با همکاران یا دوستانت هستی ندارد؛ به همین ترتیب آنگونه که با فرزندت رفتار میکنی، شباهتی به نوع رفتاری که در برابر رئیس (یا زیردستانت) داری، ندارد. اگر بگوییم تو یک «من» واحد و یکپارچه داری، عملاً داریم میگوییم جنبههای دیگر شخصیت تو، یا منهای دیگر تو اعتبار ندارند! و خوب میدانیم که اینگونه نیست و همهٔ این منها تویی.
اما سؤالی که پیش میآید این است: اگر «من»های متعددی در وجود من هستند، پس من دقیقاً که هستم؟
ما یک خودِ یکپارچه نیستیم؛ میدانی از نیروهای درونی هستیم
اریک الیور (Eric Oliver) استاد علوم سیاسی دانشگاه شیکاگو و پژوهشگر شخصیت تعبیر جالبی دارد و میگوید: «ما یک خود واحد نیستیم، بلکه میدانی از نیروها و فرایندها در درون ماست.» و منظورش این است که در هر لحظه افکار، تمایلات، احساسات و کششهای مختلف و گاه متضادی در درون ما جریان دارند. مثل وقتی که میدانیم شیرینی برای سلامتیمان خوب نیست، اما بیاختیار جذب آن میشویم؛ این سادهترین مثالی است که تعارض و کشمکش میان جنبههای مختلف درونمان را به تصویر میکشد.
اریک الیور حتی بهشکل جالبی بحث را به سمت زیستشناسی و تکامل میبرد و میگوید ما حتی در سطح ملکولی هم یک خود واحد نیستیم؛ در سلولهای ما میتوکندری وجود دارد که DNA آن کاملاً با DNA خود ما متفاوت است؛ بعلاوه ما موجوداتی چند سلولی هستیم که تریلیونها سلول در هر آن در حال انجام وظیفهٔ متفاوتی هستند؛ و در نهایت میکروبیوم بدن، که شامل هزاران موجود زنده از جمله میکروبها و باکتریهای فعال در بدن ماست.
پس وقتی ما در سطح زیستی و سلولی یک خود واحد نیستیم و آمیزهای از هزاران موجود زنده با ساختارهای متفاوتیم، چرا باید فرض کنیم که در سطح روانشناختی ماجرا بهگونهای دیگر است؟ مسئلهای که کارل یونگ نیز به آن رسیده بود.
پرسونا؛ چرا در موقعیتهای مختلف، آدمهای متفاوتی هستیم؟
میدانیم کارل یونگ روانپزشکی است که برای بسیاری از مسائل انسانی، چارچوبهای معنایی و تفسیری درخشانی ارائه کرده است. یکی از این چارچوبهای تفسیری مفهومی است به نام پرسونا یا نقاب؛ که به نقشهای مختلفی که فرد در میدانگاههای مختلف زندگی بر عهده دارد، اشاره میکند. یک خانم ۴۰ ساله میتواند همزمان مدیر یک شرکت، شریک یک سرمایهگذار، مادر سه فرزند، همسری برای شوهرش و دوستی صمیمی برای دوستان دوران دبیرستانش باشد. طبیعی است این زن در هریک از موقعیتهای بالا پاسخی مناسب و متناسب با موقعیت ارائه کند، نه اینکه همهجا لزوماً به یک شکل واحد و یکپارچه عمل کند؛ و این نشانه بلوغ و پختگی شخصیت اوست.
شخصیت چیزی نیست که پیدا کنیم؛ چیزی است که میسازیم
دوباره برگردیم به پرسش کلیدی این مقاله که کمی پیشتر آن را مطرح کردیم؛ اگر «من»های متعددی در درون من هستند و اگر یک «خود» یکپارچه و واحد ندارم، پس من دقیقاً که هستم؟ و اینجا میخواهم جواب این پرسش را کمی متفاوت بدهم. من نه انسانیام که توصیفات شخصیتی مختلف (MBTI، اینیاگرام و …) بتوانند سراسر وجودم را توصیف کنند، و نه اساساً میتوانم توصیف شخصیتی منسجمی بیابم که بتواند بهدرستی و بادقت همهٔ آنچه هستم، میاندیشم، احساس میکنم و رفتار میکنم را موبهمو توضیح دهد. بلکه من انسانیام که «شخصیت» من در خلال درگیر شدن با خود زندگی شکل میگیرد، پرورش مییابد و ساخته میشود.
به این ظرافت دقت میکنید؟ شخصیت یک شئ نیست که در بیرون از خودم باید دنبالش بگردم، شخصیت مثل کتوشلوار نیست که اگر کمی بیشتر بگردم حتماً میتوانم اندازهای را بیابم که خوب به قامتم مینشیند! شخصیت، امکانهای متعددی در درون من است که بهطور پیشفرض بالقوه است و تنها در دل تجربیاتی که به سمت آنها کشیده میشوم یا انتخاب میکنم آنها را تجربه کنم، شکل میگیرد. شخصیت یافتنی نیست، توسعهیافتنی است. اریک الیور در این راستا جملهٔ نغزی دارد و میگوید: «ما اسم (noun) نیستیم، فعل (verb) هستیم.» اسم حالتی ثابت و ایستاست، درحالیکه فعل وضعیتی پویا و در حال «شدن» است. ازاینرو ما پروژههای در حال شکلگیری و توسعهایم، نه اشیایی ایستا و بدون تغییر.
بهجای «من کیستم؟» بپرسیم «چه کسی میتوانم بشوم؟»
با این ذهنیت نسبت به خویشتن و شخصیت، تمرکز ذهن از اینکه «من کیستم؟» معطوف میشود به «چه تجربهای را میخواهم تجربه کنم؟»؛ و در خلال همین تجربههای انتخابی (و گاهی هم ناخواسته) است که تو شکل میگیری. یعنی شخصیت از دل جستجوگری شناخته نمیشود، بلکه از دل تجربه ساخته میشود.
مطالعهٔ شخصیت؛ برچسب زدن به خود یا کشف ظرفیتهای انسانی؟
پس آیا مطالعهٔ شخصیت و کسب آگاهی دربارهٔ تیپها یا صفات و ویژگیهای شخصیتی کاری بیهوده و نوعی اتلاف وقت است؟ این کاملاً بستگی به ذهنیت تو دارد؛ اگر میخواهی توصیفاتی را بیابی و بهعنوان برچسبهایی همیشگی و قطعی به خودت بچسبانی، طوری که در چارچوبی محدود و یکپارچه از فکر و عمل محصور شوی، بله، عملاً به بیراهه رفتهای؛ اما اگر مطالعهٔ شخصیت را شناخت ظرفیتهای متعدد انسانی میدانی که میتوان از دل این شناخت این ظرفیتهای متنوع را پرورش داد، در آن صورت نهتنها یاد گرفتن دربارهٔ شخصیت بیهوده نیست، که میتواند به سازندهترین و توانمندسازترین پروژههای زندگیات تبدیل شود.
آرسام هورداد – پژوهشگر شخصیت و کوچ رشد فردی