در این مقاله میخواهیم در مورد یک موضوع مهم در رابطه با تیپهای شخصیتی با هم صحبت کنیم.
بهانهجویی با توسل به تیپ شخصیتی!
در طول مدت کارگاههای MBTI بارها مشاهده کردم افرادی که برای اولین بار با مبانی MBTI و تیپ شخصیتی خودشان آشنا میشوند چقدر هیجان زده هستند و از دقت این ابزار شگفتزده میشوند.
افراد زیادی هم وقتی گزارشهای تیپشان را مطالعه میکنند از میزان نزدیکی مطالبی که در گزارش هست با تیپ شخصیتیشان به وجد میآیند. به طور کلی خیلی از افراد بعد از این که تست MBTI را میزنند و تیپ شخصیتی خودشان را میشناسند، به نوعی احساس میکنند که الان خیلی خوب خودشان را شناختهاند.
اوایل کار هر چقدر گزارشها را میخوانید احساس میکنید که MBTI آینهای جلوی شما گرفته و قسمتهایی از شخصیتتان که تا به حال برای خودتان هم معلوم نبود را به شما نشان میدهد.
مراقب دامهای متداول MBTI باشید. کاربر حرفهای MBTI به دنبال بهانهجویی نمیرود!
همینجا در پرانتز اشاره کنم که در واقع تا حدودی هم اینطور هست، یعنی MBTI اطلاعات خیلی خوبی در مورد علاقهمندیها، استعدادها و سبک ارتباطی شما با دیگران ارائه میدهد. وقتی از این حوزهها آگاهی پیدا میکنید به طور طبیعی تسلط و اشراف شما هم روی آنها افزایش مییابد. در نتیجه بهتر میتوانید این حوزهها را «مدیریت» کنید.
مدیریت مسیر شغلی، مدیریت علاقهمندیها و استفادهی مناسب از آنها، مدیریت روابط. همهی اینها مزایایی است که میتوانیم در اثر شناخت تیپ شخصیتیمان از آنها استفاده کنیم.
اما مسئلهی بسیار مهمی که میخواهم در این مقاله در مورد آن صحبت کنم، نیمهی تاریک شخصیت شناسی است! MBTI و شناختن تیپ شخصیتی در صورتی که به اندازه کافی برای آن آماده نباشیم و ذهنیت درست را در برابر آن نداشته باشیم، میتواند تا حدی گمراهکننده باشد.
حتما این صحبت متداول را شنیدهاید که میگویند، در ایران تکنولوژی، زودتر از فرهنگ استفاده از آن بین مردم رایج میشود! MBTI هم اگر فرهنگ استفاده درست از آن را نداشته باشیم (یا به عبارت دقیقتر: ذهنیت و چارچوبِ صحیح ذهنی را در برابر آن اتخاذ نکنیم) میتواند وسیلهای باشد برای توجیه ناکامیهای ما!
MBTI میتواند ما را آدمهای بهانهجویی کند، که به جای رفع نقاط ضعفمان و تلاش برای برطرف کردن آنها و رسیدن به تعادل شخصیتی، آنها را به عنوان بخشهای تغییر ناپذیر وجود خود بپذیریم و برای برطرف کردن این نقاط ضعف کاری نکنیم.
بیایید ببینیم منظور ما از بهانهجویی با توسل به تیپ شخصیتی چیست؟!
بهانههای متداول برای رشد نکردن!
پس نگاهی بیندازیم به تعدادی از این بهانهها:
بهانه متداول اول:
- من در اتاقم نشستهام و مشغول کار روی پروژهای هستم که باید تا آخر هفتهی بعد تحویلاش بدهم، در همین فاصله یکی از اقوام سرزده به خانهمان میآیند. پیش خودم فکر میکنم: ای بابا! من که درونگرام! الان به خلوت و تنهایی احتیاج دارم. بهرحال اونام باید درک کنند من درونگرام. نتیجه اینکه از اتاقم بیرون نمیآیم و از یک سلام و احوالپرسی ساده دریغ میکنم و خودم را هم این طور توجیه میکنم که درونگرا هستم!
بهانه متداول دوم:
- از روز اولی که کار در فلان شرکت را گرفتم تا الان که سه ماه است مشغول به کار هستم، ساعت رفت و آمدم مشخص نبوده و نتوانستم طبق روال و برنامهی مشخص سازمان ساعت ورود و خروجم را تنظیم کنم، معمولا هم صبحها حداقل ۱۵ دقیقه تأخیر را دارم. چند بار هم تذکر کتبی و شفاهی گرفتهام، اما به جای اینکه وجدانم بیدار شود و خودم را به موقع سر کارم حاضر کنم، به خودم میگویم: خب من P هستم! سازمان هم اگه به اندازه کافی درک و فهم داشته باشه باید بفهمه که MBTI اشتباه نمیکنه! پس باید من رو همینطوری که هستم بپذیره! اونا نمیدونن Pها چجوری رفتار میکنند، به من چه!
بهانه متداول سوم:
- با همسرم نشستهایم و دارد در مورد دورهمی که شب گذشته با دوستانش داشته با آب و تاب صحبت میکند. من هم مشغول خواندن روزنامهام و حتی نگاهش هم نمیکنم چه برسد به اینکه بخواهم خودم را مشتاق شنیدن حرفهایش نشان دهم. به خودم میگویم: اون باید بفهمه من T هستم! من علاقهای به صحبتهای خالهزنکی ندارم! ضمنا نمیتونم تظاهر کنم که از شنیدن حرفهاش خوشم میاد. اون باید این رو بفهمه! MBTI بلد نیست خوب من چیکار کنم؟ بره یاد بگیره!
ناراحتکننده است نه؟ و اگر بخواهیم ادامه بدهیم، این مثالها تمامی ندارند!
به نظر شما کجای کار اشتباه از آب درآمده؟ چرا ما واقعیتها، آداب اجتماعی، مهارتهای سازمانی و مهارتهای ارتباطی که «باید» بلد باشیم و «باید» بدون در نظر گرفتن این که تیپ شخصیتیمان چیست به آنها عمل کنیم را نادیده میگیریم صرفا به این خاطر که تیپ شخصیتیام فلان است!
این بزرگترین و غیر مسئولانهترین اشتباهی است که یک فرد میتواند در مورد تیپ شناسی MBTI (و البته سایر مدلهای رفتاری و تیپ شناسی) مرتکب شود!
متاسفانه برای همهی ترجیحات و برای همهی شانزده تیپ شخصیتی میتوان بهانههای دست اولی جور کرد و از زیر بار مسئولیتها و وظایف شانه خالی کرد. هر کس میتواند از تیپ شخصیتیاش به عنوان یک دستاویز و بهانه برای شانه خالی کردن از مسئولیتها و وظایفی که «باید» انجام دهد استفاده کند.
من به عنوان یک INTJ میتوانم رفتار سرد و غیر دوستانه خودم را توجیه کنم، اما فراموش کردهام که این توجیه و بهانه من چه فرصتهای بی نظیر دوستی و پیشرفت را از من خواهد گرفت.
چیزی که میخواهم بر آن تاکید تاکید کنم این است که ما هرگز اجازه نداریم تیپ شخصیتیمان را به عنوان یک بهانه برای خودمان استفاده کنیم. بسیاری از تیپشناسان و متخصصان نظریه تیپهای شخصیتی معتقدند تیپ شخصیتی افراد جزو مشخصههای ذاتی (inborn) است، اما این اصلا به این معنی نیست که ما نمیتوانیم کوچکترین تغییری در تیپ شخصیتیمان ایجاد کنیم.
در واقع یکی از اهداف مهم MBTI این است که بتوانیم برنامهریزی مناسبی برای «رشد» تیپ شخصیتیمان انجام دهیم و تلاش کنیم نقاط ضعفمان را مدیریت کنیم و در صورت لزوم با تمرین، مهارتها و ویژگیهای لازم را در خودمان پرورش دهیم.
اگر درونگرا هستید، شک نکنید که میتوانید با تقویت مهارتهای ارتباطیتان از ارتباط با دیگران لذت ببرید، (برای مدت زمانی مشخص) در اجتماعات و دورهمیها شرکت کنید و رفتارِ اجتماعیتری از خودتان نشان دهید. فراموش نکنید، رشد جایی اتفاق میافتد که ما از «منطقه امن» خود بیرون بیاییم.
حالا بیایید ببینیم بین هر کدام از ترجیحات MBTI، چه بهانههایی رایج است و مردم، برای تغییر نکردن به چه بهانههایی متوسل میشوند!
۱. درونگراها:
بهانههای رایج بین افراد درونگرا اینها هستند:
- من مهارتهای ارتباطی ضعیفی دارم و کلا باید بیخیال ارتباط صحیح و درست با دیگران بشوم!
- همان بهتر که با خودم تنها باشم و با آدمِ جدیدی آشنا نشوم!
- حوصله مهمانیها و دورهمیهای شلوغ را ندارم!
اگر شما هم همین بهانهجوییها را میکنید، بدانید که در اشتباه هستید و نگاهِ درستی به مسئله تیپشناسی ندارید. به شما هشدار میدهم که این نوع نگاه نه تنها هیچ کمکی به پیشرفت شما در کار، زندگی و ارتباطات نخواهد کرد، بلکه عامل پسرفت و عقب ماندگی شما هم خواهد شد!
پس لطفا هر چه سریعتر دست از این بهانهجوییها بردارید و به موارد زیر دقت کنید:
با مردم ارتباط برقرار کنید
با قدمهای کوچک شروع کنید، ذره ذره خودتان را وارد مکالمات کنید و در مورد موضوعات ساده صحبت کنید. یادتان باشد اصلا لازم نیست حرفی که قرار است به زبان بیاورید حتما باید حرف عمیقی باشد و دیگران بعد از شنیدنش به فکر فرو بروند! سعی کنید راجع به سادهترین موضوعات روزمره مثل کرایه تاکسی، آخرین امتحان میان ترم دانشگاه یا جلسهای که صبح همان روز در سازمان داشتید، چند جمله بیان کنید. پس یادتان باشد، کمی بیشتر از کلمات و جملات برای ارتباط با دیگران استفاده کنید. به همین سادگی!
از دوستیها و ارتباط با افراد جدید استقبال کنید
جلوی خودتان گارد نگذارید، این طرز رفتار به طور کاملا نامحسوس و ناخودآگاه دیگران را از شما دور میکند. به این فکر کنید وقتی شبکه دوستان و آشنایانتان محدود باشد چه فرصتهای بینظیری را ممکن است از دست بدهید. قدر دوستیهایتان را بدانید و هر چند وقت یکبار قرارهای دورهمی بگذارید. از دل همین قرارها و جمع شدنها گاهی اتفاقهای بسیار خوبی در زندگی ما میافتد و شخصی را پیدا میکنید که میتوانید مدتها روی دوستی و رفاقت با او حساب باز کنید. اما اگر از جایتان تکان نخورید مطمئن باشید هیچ اتفاقی نمیافتد و کسی شما را کشف نخواهد کرد!
خودتان را متعهد کنید که مرتب در اجتماعات و مناسبتهای عمومی شرکت کنید
از بین همه رویدادهای اجتماعی و دورهمیهای مناسبتی، آنهایی که بیشتر شما را به خود مجذوب میکنند و برایتان لذتبخشتر یا معنادارتر هستند را انتخاب کنید و هر چند وقت یکبار به تنهایی، یا همراه با دوستانتان در این اجتماعات حاضر شوید. باز هم خیلی سخت نگیرید، اگر یک سخنرانی خوب، یک نقد فیلم خوب، یک گالری هنری خوب یا هر همایش مشابهی که به آن علاقه دارید، دارد برگزار میشود، وقت را تلف نکنید، بهانه را هم کنار بگذارید و بزنید بیرون.
دعوتهای دوستان و خانوادهتان را هم رد نکنید! اگر دوستانتان یک جشن تولد کوچک گرفتهاند یا همسرتان شما را به جلسه معارفه عمومی محصول جدید شرکتاش دعوت کرده، به سادگی این دعوتها را رد نکنید. هم خودتان خوشحال خواهید بود، هم آنها را خوشحال کردهاید.
تا اینجا گفتیم که شناختن تیپ شخصیتی در کنار همه مزایایی که میتواند برای ما به همراه داشته باشد، ممکن است ما را به دام «بهانهجویی» بیاندازد، به طوری که ما همه نقاط ضعف بالقوهای که ممکن است داشته باشیم را با توجیه و تفسیر کمرنگ کنیم و در اصل چشممان را روی واقعیت ببندیم. در انتهای قسمت قبل، در مورد بهانههای رایجی که ممکن است افراد درونگرا به آن متوسل شوند صحبت کردیم.
در این ادامه میخواهیم بهانههای رایج ترجیح برونگرایی را با هم بررسی کنیم.
۲. برونگراها
بهانه رایج اول
چون برونگرا هستم و در ذهنم حک شده که من، مثل همه برونگراهای دیگر، انرژی ذهنیام را از دنیای بیرون به دست میآورم. پس مدام خودم را در موقعیتهای اجتماعی و دورهمی با دوستان قرار میدهم، هر کسی را در هر جایی میبینم، به هر بهانهای که شده سر صحبت را با او باز میکنم که مبادا بر خلاف تصور خودم از برونگرایی رفتار کرده باشم. از طرفی مدام سر خودم را با جلسات کاری و باشگاه رفتن با دوستان و کوهنوردی دسته جمعیِ آخر هفته گرم میکنم که مبادا انرژیام کم شود و خدای ناکرده افسردگی بگیرم!
نتیجه میشود اینکه سه هفته است قرار است مادر مریضم را به دکتر ببرم اما وقت نکردهام، مدتهاست قول داده بودم پسر کوچکم را به شهر بازی ببرم اما به هر حال برونگرا هستم و وقت سرخاراندن ندارم!
برونگرایی این مجوز را به ما نمیدهد که آنقدر سرمان را شلوغ کنیم که نزدیکترین افراد زندگیمان را فراموش کنیم.
بهانه رایج دوم
مسافرت و تفریح و دورهمی و جلسات و خلاصه هر نوع گردهمایی، فقط «گروهی» و «دستهجمعی»اش به من میچسبد! اصلا اگر در یک بیرونگردی ساده، اکیپ ده-پانزده نفره همیشگیمان نباشند به من خوش نمیگذرد! نتیجهی این بهانهجویی هم این میشود که گاهی اوقات فرصت گفتگوهای ناب یکبهیک با دوستانم را از دست میدهم. فرصت مسافرتهای دو نفره (یا حتی تک نفره) را از خودم دریغ میکنم، با این بهانه که اینها به من انرژی لازم را نمیدهد!
به بهانه اینکه برونگرا هستید خودتان را از لذت همنشینی در جمعهای کوچک و گفتگوهای عمیق و یکبهیک محروم نکنید. تعادل مناسبی بین گستردگی روابط و عمق روابطتان با دیگران ایجاد کنید و مطمئن باشید هر دو به کارتان خواهد آمد.
بهانه رایج سوم
شاید یکی از نیازهای هر انسانی- فارغ از اینکه تیپ شخصیتیاش چیست و فارغ از اینکه درونگراست یا برونگرا- این باشد که زمانی را برای خلوت و تنهایی و گذراندن وقت با خودش کنار بگذارد. گم شدن در هیاهوی روزمرگی، ما را از رسیدن به حالِ درونمان غافل میکند.
ما نیاز داریم هر چند وقت یک بار، بدون واسطه، با خودمان رو در رو شویم. ارزشهایمان را مرور کنیم، دستاوردهایمان را اندازه بگیریم، اشتباهات احتمالیمان را بررسی و در صورت لزوم اصلاح کنیم و مهمتر از آن نیاز داریم آرام بنشینیم و صلح و یکپارچگی درونیمان را تقویت کنیم. همه اینها نیازمند زمانی شخصی و به دور از هیاهوست.
شاید این نکته را با صدای بلندتری باید به برونگراها گفت.
اگر برونگرا هستید، قدر زمانهایی که با خودتان خلوت میکنید را بدانید و هر چند وقت یکبار به خودتان برگردید و ارزشهایتان را مرور کنید.
حالا به چند راهکار ساده برای غلبه بر بهانهجوییهای رایج در میان برونگراها توجه کنید:
ارتباطتان را با دوستان قدیمی و چندسالهتان حفظ کنید
همه ما تجربه این را داشتهایم که بسیاری از دوستیهایمان که زمانی هم پر از صفا و صمیمیت بوده، به دلایل مشخص و با گذر زمان کمرنگ شده و رفتهرفته دیگر سراغی از دوستان قدیمیمان نگرفتهایم. شاید بعضی از این کمرنگ شدنها طبیعی باشد. اقتضای سن، تغییر موقعیتها، تغییر محل زندگی و موارد مشابه دیگر.
اما برونگراها ممکن است کمی بیشتر در معرض این باشند که گاهی اوقات، به شروعِ روابط جدید توجه بیشتری نشان دهند، تا حفظ دوستیهای گذشته.
در نتیجه برای حفظِ دوستیهای ارزشمندِ قبلیتان تلاش کنید و هر چند وقت یکبار، سراغی از دوستان و آشنایان قدیمی بگیرید. آنها را به منزلتان دعوت کنید و قرارهای گروهی و دورهمی با آنها بگذارید. مسلما، روزی میرسد که این دوستیها ارزشمندیشان را برای شما آشکار خواهند کرد.
با اعضای خانواده و آشنایان نزدیکتان زمان بگذرانید
همانطور که قبلا هم اشاره کردیم، خودتان را به این طرز فکر محدود نکنید که چون برونگرا هستید، پس حتما انرژی ذهنی شما فقط از جمعهای شلوغ و پر جمعیت تامین میشود. برنامهریزی کنید و با اعضای خانواده (که طبیعتا تعدادشان از اکیپهای دوستانه کمتر است) هم وقت بگذارید. با فرزندانتان صحبت کنید، به سراغ پدر و مادرتان بروید و با همسرتان قرارهای دو نفره بگذارید.
خلاصه اینکه سعی کنید برای همه دوستان و آشنایان نزدیکتان به طور متعادل وقت صرف کنید.
زمانهای مشخصی را در هفته به خلوتگزینی و دروننگری اختصاص دهید
بر خلاف عقیدهای که به غلط رایج شده، برونگراها هم نیاز به زمانهایی برای خلوت و تنهایی دارند و برای کم کردن تنشهای روزمره، لازم است هر چند وقت یکبار زمانهای مختصر تنهایی را تجربه کنند. مراقب باشید مشغولیتهای دنیای بیرون شما را از رسیدگی به دنیای درون غافل نکند.
در ادامه در مورد بهانههای رایج میان افرادی که ترجیح حسی و شهودی دارند صحبت میکنیم و راهکارهایی برای تغییر نگرش و متوقف کردن این بهانهجوییها بررسی خواهیم کرد.
۳. حسیها
بهانههای رایجی که حسیها (S) ممکن است صرفاً به واسطهٔ حسی بودنشان به آنها متوسل شوند شامل موارد زیر است:
۱- قبول نکردن دیدگاههای جدید
حسی بودن به من این مجوز را نمیدهد که دیدگاههای سایرین را نپذیرم، خصوصاً اگر آن دیدگاهها با چارچوب و تفسیر ذهنی من متفاوت باشد. این درست نیست که من به عنوان یک فرد حسی توجهی به دیدگاهها و ایدههای دیگران نکنم به این بهانه که من فردی حسی هستم و دیگران حتماً باید با دلیل و سند و مدرک قطعی با من صحبت کنند.
۲- از دست دادن دید بلند-مدت
حسی بودن به این معنی نیست که من به عنوان یک فرد حسی نمیتوانم «تصویر کلان» اتفاقات و رویدادها را ببینم و درک کنم. در نتیجه یک فرد حسی نباید صرفاً به واسطهٔ حسی بودن فرض کند که فاقد توانایی آیندهنگری و دیدن چشماندازهاست.
حالا اگر کسی ترجیحش حسی بودن است و گاهی اوقات دچار این خطاهای نتیجهگیری در مورد توانمندیهایش میشود بهتر است چه کار کند؟
بهترین راه حل تغییر نگرش است. اگر حسی هستید سعی کنید نگرشتان را در مورد توانمندیهایتان محدود نکنید. بعد از تغییر نگرش میتوان با تمرین و کسب مهارت بر چنین تصورات نادرستی غلبه کرد.
گوش دادن فعال را در خودتان تقویت کنید
همدلی یعنی تلاش برای درک نیازها، احساسات و افکار دیگران و تلاش برای نگاه کردن به مسائل از دیدِ آنها. به عنوان یک حسی سعی کنید برای لحظاتی از چارچوب ذهنی خودتان خارج شوید و مسئله را از دیدِ طرف مقابل نگاه کنید. اجازه دهید دیدگاههایش را بیان کند و شما فقط گوش کنید.
تمرین این دو مهارت، یعنی گوش دادن فعال و همدلی به شما اجازه میدهد بتوانید مسائل را از زاویهای دیگر هم نگاه کنید و این منجر به افزایش میدانِ دیدِ ذهنی شما میشود.
به چشماندازهای کلان توجه کنید
حسیها استاد توجه به جزئیات یک مسئله هستند. معمولاً بعید است حسیها در کارهایشان دچار اشتباهات ناشی از کمدقتی و لغزشهای ناخواسته شوند. اما گاهی این توجه به جزئيات آنقدر زیاد است که ممکن است افراد تصویر کلان را از دست بدهند.
یعنی آنقدر درگیر توجه به درخت و خصوصیات آن میشوند که فراموش میکنند در جنگل قرار گرفتهاند. کسی که تمام تمرکزش را روی درخت گذاشته است، به احتمال زیاد به تمام خصوصیات و جزئیات «همان درخت» کاملاً واقف است و میداند آن درخت چند متر است، شکل برگهایش چگونه است، زبری و نرمی تنه و برگهایش چقدر است، چقدر شاخه سالم و ناسالم دارد، آیا قبلاً توسط شخصی دیگر روی آن یادگاری نوشته شده یا نه و … اما احتمالاً فراموش میکند که این درخت، تنها عضوی کوچک از مجموعه بزرگتری به نام جنگل است که باید به آن هم توجه نمود.
یک مثال کاربردیتر از این موضوع این است: فردی را در نظر بگیرید که برای کسب مهارت در شغلش فقط روی «یک بخش» متمرکز شده و تنها روی کسب تخصص در همان مهارت تمرکز کرده است. واضح است که برای داشتن عملکرد مناسب در محیط کار، باید روی «مجموعهای» از مهارتها و تخصصهای مرتبط با شغلمان تمرکز کنیم، نه فقط یک بُعد از آن.
۴. شهودیها
دقت کنید که شهودی بودن، بهانه و مجوزی برای موارد زیر نیست:
۱-ایدهآلگرایی بیش از حد
اگر من فردی شهودی هستم، باید بدانم که شهودی بودن، مجوزی برای ندیدن واقعیتها نیست. داشتن آرمان و هدفِ والا و انگیزهبخش برای هر انسان سالمی ضروری است و به خودی خود هیچ مشکلی ندارد.
اما مشکل از آنجا آغاز میشود که من برای رسیدن به هدفم، تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم واقعیتهای مخالفِ موجود را بپذیرم و بدون اینکه حاضر شوم حرف دیگران را گوش کنم، معتقدم چیزی که در ذهن من است شدنی است و دیگران نمیتوانند درک کنند من چه میگویم!
۲- غفلت از جزئیات ضروری
شاید این بخش مهمترین نکتهای باشد که هر شهودی باید به آن دقت کند. فراموش نکنید که شهودی بودن هرگز بهانهای برای بیدقت بودن ما نیست.
وقتی لازم است کاری را انجام دهیم که نیاز به دقت و تمرکز روی جزئيات دارد، فارغ از اینکه حسی هستیم یا شهودی «باید» آن کار را با دقت روی جزئيات انجام دهیم و شهودی بودن مجوزی برای فرار کردن از چنین مسئولیتهایی نیست.
۳- چشمپوشی از کارهای روزمره و روتین
این مورد هم جزو موضوعاتی است که نباید تقصیر آن را بر گردن شهودی بودن انداخت! شهودی بودن هرگز به این معنی نیست که فرد نمیتواند کارهای سلسلهمراتبی را با دقت و حوصله انجام دهد. کارهای روزمره (رساندن بچهها به مدرسه، پرداخت شهریه و قبض آب و برق و…) و کارهای اداری در همین دسته قرار میگیرند و اینجا هم شهودی بودن مانعی برای فرار از این کارها نیست.
اگر شهودی هستید و گاهی اوقات در دام چنین نتیجهگیریهایی میافتید، به موارد زیر توجه کنید:
نگاه واقعگرایانه را در خودتان تقویت کنید
داشتن ایده و آرزوهای جدید اصلاً چیز بدی نیست. اما بهتر است قبل از اینکه در راستای ایدههایمان قدم برداریم، واقعیتهای موجود را در مورد عملی بودن یا نبودن آنها بررسی کنیم.
مشورت با افراد کارآزموده و واقعبین که زمینهای مشترک با ما دارند میتواند تا حد زیادی مشخص کند که ایدههای ما برای عملی شدن چه مسیری را باید طی کند. این کار هم باعث میشود تکلیفمان را بهتر بدانیم و اگر ایدهای عملی نیست وقتمان را برای آن تلف نکنیم و هم چشمانداز مناسبی به ما میدهد تا بتوانیم نقشهٔ راهِ عملی کردنِ ایدههایمان را دقیقتر ترسیم کنیم. پس مشورت با افراد کار بلد و واقعبین را فراموش نکنید.
در زمان حال زندگی کنید
دقت کنید وقتی میگوییم در زمان حال زندگی کنید و ذهنتان را روی واقعیتها نگه دارید، اصلاً منظورمان این نیست که خیالپردازی و فکر کردن در مورد آرزوهایتان را متوقف کنید. خیالپردازی و ایده گرفتن از آرزوها و الهامات درونی، یک فرایند مهم و انگیزه دهنده برای هر انسان سالم است.
پیشنهادی که در اینجا مطرح میکنیم این است که تمرین تمرکز حواس را جدی بگیرید و حتماً سعی کنید موقع انجام کارها با تمرکز و جدیت روی همان کار متمرکز بمانید و پرندهٔ خیالتان را در چنین مواقعی پرواز ندهید!
ضمناً دقت کنید برای این کار نیاز به تمرینهای پیچیده و روشهای عجیب و غریب نیست.
همین که خودتان را متعهد کنید موقع انجام کارها فقط روی کاری که انجام میدهید تمرکز کنید کافی است. برای این کار پیشنهاد میکنیم کار را به بازههای یک ساعته یا یک ساعت و نیمه تقسیم کنید و در این بازهها غیر از مسئولیت مورد نظر کار دیگری انجام ندهید.
به کارهای روزمره و روتین هم توجه کنید
وظایف روزمره و کارهای روتین از دو جهت ممکن است برای بسیاری از ما ناخوشایند باشد. یکی اینکه این کارها روندِ یکنواختی دارند و خلاقیتی در آنها وجود ندارد و دیگر اینکه تکراریاند و لازم است در فواصل زمانی مشخص با همان روندِ ثابت، تکرار شوند. از این جهت، چنین کارهایی ممکن است چندان مورد پسند شهودیها نباشد و موقع انجام این کارها اصطلاحاً دل به کار ندهند.
۵. احساسیها
اینکه من صرفاً از نظر MBTI ترجیح احساسی (F) دارم، به من این مجوز را نمیدهد که به سراغ بهانههای زیر بروم:
۱-ناتوانی در منطقی فکر کردن
دقت کنید وقتی داریم به زبان MBTI صحبت میکنیم، منظور ما از واژه احساسی (Feeling) با کلمهٔ «احساسی» که در گفتگوهای روزمره و عامیانه مورد استفاده قرار میگیرد متفاوت است.
در MBTI منظور ما از فرد احساسی کسی است که موقع تصمیمگیری خودش را جای دیگران میگذارد، یا برای احساسِ خودش و چیزی که خوشایند خودش و دیگران است اولویتِ بیشتری قائل است. اما این تعریف، اصلاً به این معنی نیست که افراد احساسی (Feeling) در MBTI، نمیتوانند یا دوست ندارند منطقی فکر کنند!
قطعاً همه ما، فارغ از اینکه F باشیم یا T، قادر به منطقی و عقلانی فکر کردن هستیم و این مهارت قابل پرورش هم هست.
بنابراین اگر F هستید، اجازه ندارید به دیگران بگویید: «از من چه انتظاری داری؟! من F هستم و نمیتوانم منطقی فکر کنم و تصمیم بگیرم» یا اگر F نیستید، اجازه ندارید به افراد احساسی برچسبِ غیرمنطقی بودن بزنید.
باز هم تأکید میکنیم که احساسی بودن در MBTI با ناتوانی در تفکر عقلانی و منطقی متفاوت است.
۲- احساساتی شدن
همه ما، کم و بیش میتوانیم احساسات خودمان را ابراز کنیم. اگر چه ممکن است بعضیها مهارت بهتری در ابرازِ به موقع و درست احساساتشان داشته باشند و همینطور ممکن است بعضیها خودشان را نسبت به بقیه بیشتر «ابراز» کنند و بعضی کمتر.
اما بههرحال همه ما تا حدی از احساساتمان آگاه هستیم و میتوانیم به موقع در مورد آنها بازخورد بدهیم. اما دقت کنید F بودن به من این مجوز را نمیدهد که احساساتِ خودم را «بدون فکر» و در زمان نامناسب بروز دهم و بعد مدعی شوم که این ترجیح من است و نباید از من انتظاری دیگر داشته باشید!
ابراز کردن احساسات به شکل نامعقول، با ترجیح Feeling در MBTI متفاوت است.
۳- قضاوت کردنِ افرادی که شکلِ ابراز احساساتشان متفاوت است
داشتن ترجیح احساسی دلیل بر این نیست که فکر کنیم همه باید به شیوهٔ ما با احساسات و عواطفشان برخورد کنند. از نظر ترجیح تصمیمگیری افراد میتوانند فکری یا احساسی باشند.
ضمن اینکه احساسیها هم خودشان به دو دستهٔ احساسی درونریز و احساسی برونریز تقسیم میشوند (درست مثل بقیه ترجیحاتِ دریافت اطلاعات و تصمیمگیری).
ما با وقایعِ اطرافمان به شیوههای مختلفی برخورد میکنیم و نباید انتظار داشته باشیم همه، دقیقاً به شیوهٔ ما نسبت به احساسات واکنش نشان دهند.
افرادی که دچار این نتیجهگیریهای اشتباه در مورد ترجیح احساسی هستند میتوانند با در نظر گرفتن نکات زیر، ذهنیتِ درست را نسبت به این موضوع اتخاذ کنند:
موقع تصمیمگیری هم به احساسات و هم به منطق توجه کنید
لزومی ندارد همیشه، همه تصمیمات ما، صرفاً بر اساس شواهد و مستندات منطقی و حساب دو دو تا چهار تا گرفته شود. اما این هم صحیح نیست که ما تصمیماتمان را «بدون» توجه به حقایق و محاسباتِ منطقی، ارزیابی کنیم.
بد نیست اگر ترجیح تصمیمگیریِ شما احساسی (Feeling) است، قبل از تصمیمگیری در مورد یک موضوع با تعدادی از اطرافیانتان- خصوصاً افرادی که بیطرفی و تحلیلشان را قبول دارید- مشورت کنید تا دیدی همه جانبه نسبت به مسئله به دست بیاورید و با ذهنیتی بهتر در مورد آن تصمیم بگیرید.
هوشمندانه ابراز احساسات کنید
مسئله این است که دیگران همیشه متوجهِ احساسات ما نمیشوند و حتی وقتی داریم ابراز احساسات میکنیم، این مسئله تضمینی برای این نیست که دیگران متوجهِ احساس واقعی ما در آن لحظه بشوند.
برای اینکه کاری کنیم دیگران احساسات ما را درک کنند، به چیزی بیشتر از ابرازِ احساساتِ صرف نیاز است. وقتی از احساساتِ خودمان «صحبت میکنیم» و توضیح میدهیم که چرا در لحظهای خاص، چنین احساسی داریم، دیگران بهتر متوجه احساس ما میشوند.
این کار به دیگران کمک میکند تا در صورت لزوم بهتر بتوانند با ما همدردی کنند و احساس و نیاز واقعی ما را کاملاً درک کنند.
پس صرفاً با ابراز احساسات خالی انتظار نداشته باشید دیگران کاملاً شما را درک کنند. در مورد احساس خود و دلیل اینکه در آن لحظه چنین احساسی دارید، صحبت کنید.
بپذیرید که دیگران ممکن است به روشهای متفاوتی، احساسات را درک و ابراز کنند
هر کدام از ما نسبت به وقایع و رویدادهای بیرونی واکنشهای احساسی متفاوتی نشان میدهیم و این کاملاً طبیعی است.
قرار نیست درک همه ما از احساسات یکسان باشد و همه ما به شکلی واحد و شبیه به هم ابراز احساسات کنیم. ممکن است کسی بعد از فوت عزیزی گریه کند و ممکن است شخص دیگری این کار را نکند و این به معنی بی احساس بودن او نیست.
پذیرش این که دیگران به روشهای مختلفی احساسات را درک و ابراز میکنند، به ما کمک میکند تا روشهایی متفاوت از روش خودمان را بپذیریم و در نتیجه سازگاری ما با دیگران افزایش پیدا میکند.
۶. فکریها
داشتن ترجیح فکری (مثل سایر ترجیحات MBTI) بهانهای برای نداشتن مهارت یا توانایی در برخی خصوصیات نیست. مواردی که نمیتوانیم ترجیح «فکری» را بهانهای برای آنها بدانیم، شامل موارد زیر هستند:
۱. ضعیف بودن در همدلی با دیگران و درک احساسات آنها
همانطور که داشتن ترجیح احساسی (Feeling) در MBTI با «عاطفی بودن» یا ناتوانی در تفکر منطقی متفاوت است، به همان میزان، فکری بودن (Thinking) با ناتوانی در درک یا ابراز احساسات متفاوت است.
به زبان سادهتر این درست نیست که بگوییم احساسیها (F) قبل از تصمیمگیری فکر نمیکنند و فکریها (T) احساس ندارند.
هر انسانی فارغ از اینکه فکری باشد یا احساسی، دارای عاطفه (Emotion) است و در این هیچ تردیدی نیست.
بنابراین Tها را نمیتوان متهم به سنگدلی یا بیاحساس بودن کرد. ضمناً خود Tها هم این مجوز را ندارند که به واسطه T بودن از بیان احساسات خودشان و یا درک احساسات دیگران شانه خالی کنند.
در واقع «همدلی» مهارتی است که هر کدام از ما فارغ از تیپ شخصیتی خودمان میتوانیم اصول آن را یاد بگیریم و روی آن مسلط شویم.
۲. بیملاحظه بودن نسبت به احساسات دیگران
فکری بودن (T) در MBTI راه فراری برای توجیه بیملاحظگی نیست. اینکه من بتوانم قبل از حرف زدن یا قبل از انجام دادن کاری به احساس دیگران هم فکر کنم و تأثیر رفتار و گفتارم را روی آنها بسنجم منافاتی با T بودن ندارد.
به این دو جمله توجه کنید:
جمله اول: فکریها (T) موقع تصمیمگیری «ابتدا» به اصول منطقی و شواهد و مستندات واقعی توجه میکنند.
جمله دوم: احساسیها (F) موقع تصمیمگیری «ابتدا» به ارزشهای شخصی و تأثیر تصمیمشان روی دیگران توجه میکنند.
نکته مهم اینجاست که ما از این دو جمله «نمیتوانیم» قاعده زیر را نتیجه بگیریم:
جمله سوم: فکریها (T) موقع تصمیمگیری به تأثیر تصمیماتشان روی دیگران توجه نمیکنند.
اما مسئله این است که بسیاری از افراد، بعد از مطالعه جمله اول و دوم، بلافاصله جمله سوم را نتیجه میگیرند. در حالی که این اشتباه است.
۳. رفتار «سرد» یا «بیروح» در ارتباطات اجتماعی
داشتن ترجیح T در MBTI هرگز دلیلی برای سرد بودن در روابط اجتماعی نیست. حفظ فاصلهای مشخص از دیگران و نشان ندادن روی خوش به آنها با T بودن متفاوت است.
بخصوص اگر این رفتار در زندگی فرد پر تکرار و دامنهدار باشد، میتوان ضعف مهارتهای ارتباطی را نیز در آن جستجو کرد.
داشتن یک ارتباط (communication) موفق، فارغ از ترجیحات MBTI، برای هر کسی امکانپذیر است.
اگر به عنوان یک فرد با ترجیح فکری، مستقیم یا غیر مستقیم در معرض چنین توجیهات یا بهانهجوییهایی قرار دارید، سعی کنید موارد زیر را در خودتان تقویت کنید:
مهارت همدلی را تمرین کنید
این واقعیت را بپذیرید که بسیاری از تجاربی که برای شما بهعنوان یک فکری (T)، کماهمیت است و شما را اذیت نمیکند، ممکن است برای دیگران ناراحتکننده و عذابآور باشد.
همدلی یعنی سعی کنید خودتان را جای دیگران بگذارید و احساسی که آنها از یک موقعیت دارند را معتبر و واقعی بدانید.
سازگاری دوطرفه در یک رابطه تا حد زیادی در گرو آشنایی با مهارت همدلی است.
در تصمیمگیریهایتان از نقش احساسات و ارزشهای شخصی غافل نشوید
در اینجا هم درست همان موردی که به احساسیها (F) پیشنهاد کردیم به کار میآید. ما در تصمیمگیریهایمان باید متعادل عمل کنیم.
بد نیست قبل از هر تصمیم، وقتی داریم جوانب منطقی و سود و زیانهای آن را ارزیابی میکنیم، همزمان به پارامترهای احساسی و انسانی هم توجه کنیم.
سادهترین حالت این است که خودتان را جای دیگران بگذارید. در مرحله بعد، فقط به این فکر کنید که شما بعد از این تصمیم چه احساسی خواهید داشت. خشم، غم، ناراحتی، عصبانیت، خوشحالی و …
همین آگاه شدن نسبت به بعد احساسی وجود خودتان (یا دیگران) پنجره تازهای از بینش قویتر به روی چشم شما باز خواهد کرد. اینگونه تصمیمات محکمتری خواهید گرفت.
۴. به دیگران بازخورد مثبت بدهید
این مورد خصوصاً در روابط احساسی و عاطفی کاربرد دارد. تعریف و تمجید کردن صادقانه از شریک عاطفیتان هم در شما احساس خوبی به وجود میآورد هم در طرف مقابل.
از این ایده میتوان در رابطههای کاری یا دوستانه هم استفاده کرد. خوب است به عنوان یک فرد فکری (T) در صورتی که عملکرد مثبت از دیگران میبینید، حتماً آنها را تحسین کنید.
دقت کنید هیچ لزومی ندارد به صورت اغراقآمیز عواطف خودتان را نشان دهید! همه حرف این است که احساستان را صادقانه بازگو کنید و آن را برای خودتان نگه ندارید. همیشه در مورد جوانب منطقی و بیطرفانه موضوعات اظهارنظر نکنید، گاهی هم احساس خودتان را بازگو کنید.